داستانهای کوتاه و خواندنی , اندیشه آنلاین
 

داستان کوتاه و خواندنی


پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد.
پس آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.
یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است.
اما نمی‌دانم چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.

 

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.
روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.
صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.
پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.

 

درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.
پادشاه پرسید: تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟

کشاورز که ترسیده بود گفت:
سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم.
شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.

گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه‌های زیر پایمان را ببریم …
چقدر به شاخه‌های زیر پایتان وابسته هستید؟
آیا توانایی‌ها و استعدادهایتان را می‌شناسید؟
آیا هیچگاه جرات ریسک را به خود داده اید؟


دوشنبه 26 / 05 / 1394
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستانهای کوتاه و خواندنی-سنگ پشتی که پاره ای از هستی را بر دوش می کشد


لاک پشت پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست که‌ همیشه‌

جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت.

آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند و دورها همیشه‌ دور بود.

سنگ‌پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌کشید.

 

 

داستانک پند آموز زندگی



پرنده‌ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبک و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد

و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عادلانه نیست.

کاش‌ پشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی. من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم ، هیچ‌گاه.

و در لاک سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ ناامیدی.

خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد.

کُره‌ای‌ کوچک بود و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد؛

چون‌ رسیدنی‌در کار نیست.

فقط‌ رفتن‌ است. حتی‌ اگر اندکی.. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای..

و باور کن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست، تو پاره‌ای‌ از هستی‌

را بر دوش‌ می‌کشی پاره‌ای‌ از مرا.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت..

دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.

سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: “رفتن”، حتی‌ اگر اندکی..

و پاره‌ای‌ از خدا را با عشق‌ بر دوش‌ کشید.


دوشنبه 26 / 05 / 1394
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستان زیبا و خواندنی -موفقیت سوئی چیرو هوندا

داستان زیبا و خواندنی -موفقیت سوئی چیرو هوندا

 

داستانی بشنوید از زندگی" سوئی چیرو هوندا" نابغه ی مکانیک جهان که امپراطوری اقتصادی "هوندا" را تاسیس کرد.

هوندا از نظر فیزیکی بسیار ضعیف بود.او روزی به فکر آموختن شنا افتاد.بیشتر بچه های بزرگتر مدرسه می توانستند شنا کنند. او از یکی از آنها خواست که شنا کردن را به بیاموزد.یکی از بچه ها گفت: اینکه کاری ندارد،فقط یک ماهی"مداکا" قورت بده،خود به خود شنا یاد میگیری.مداکا ماهی کوچک ،سیاه و بدمزه ای است که به بچه قورباغه شباهت دارد.


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
... ادامه نظرات

حکایت جهان پهلوان تختی و سبزی فروش

حکایت جهان پهلوان تختی و سبزی فروش


دم غروب بود بارون میبارید....

هوا کم کم داشت رو به تاریکی میرفت داشتم

از زورخونه برمیگشتم که یهو چشمم افتاد

به یه سبزي فروش بیشتر سبزي هاشو نفروخته بود

ناراحت بود و نگران رفتم طرفش یقه پالتومو صاف کردم

و باهاش دست دادم و کنارش ایستادم

کمی بعد مردم به هوای دیدن من

و امضا گرفتن ازم میومند و به بهانه سبزي خردیدن

کنارم می ایستادن ظرف یک ساعت

سبزي فروش تمام سبزي هایش را فروخت

و خوشحال به خانه برگشت

من هم راضی ام

خدایا شکرت که امشب پدری شرمنده خانو�


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستان زیبا و خواندنی - زیباترین زن

داستان زیبا و خواندنی - زیباترین زن

 

حکایت زیبایی

یک شرکت محصولات زیبایی در شهر،از مردم خواست که طی یک نامه، درباره ی زیبایی زنی که می شناسند به طور مختصر توضیح دهند و همراه با عکس آن زن برای آن ها بفرستند. در عرض چند هفته هزاران نامه به شرکت ارسال شد.نامه ی بخصوصی توجه کارکنان را جلب کرد و به سرعت آن را به رییس شرکت دادند.یک پسر جوان نامه را نوشته و شرح داده بود خانواده ی او از هم پاشیده شده است و در محله ای فقیر نشین زندگی می کند.خلاصه ی نامه به این شرح است:

زنی زیبا در یک خیابان پایین تر از من زندگی می کند.من هر روز او را ملاقات می کنم،او به من این احساس را می دهد که مهم ترین پسر جهان هستم.ما با هم شطرنج بازی می کنیم و او به مشکلات من توجه دارد.او مرا درک می کند و وقتی او را ترک می کنم،با صدای بلند می گوید:"پسرم به وجود تو افتخار می کنم!"

آن پسر نامه اش را با این مطلب به پایان برد:"این عکس نشان می دهد که او زیباترین زن دنیاست.امیدوارم که روزی همسری به این زیبایی داشته باشم"

رییس شرکت که به شدت تحت تاثیر نامه قرار گرفته بود،از منشی اش خواست که آن عکس را ببیند و منشی او عکس زنی متبسم،پیر و بدون دندان را که روی ویلچر نشسته بود، به رییس داد  که موهای خاکستری اش را دم اسبی کرده بود و چشم هایش در چین و چروک صورتش محو شده بود.

رییس شرکت با تبسم گفت:

"ما نمی توانیم از این خانم برای تبلیغ لوازم آرایشی استفاده کنیم.او به دنیا نشان می دهد که محصولات ما ارتباطی با زیبایی ندارد!"

(کارلا مویر)


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستان كوتاه - آرامش و صداقت

داستان كوتاه - آرامش و صداقت

 

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.

پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد؛ اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.

همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد؛ ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که شاید همونطور که خودش بهترین تیله شو یواشکی پنهان کرده، دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده!


عذاب وجدان مال کسی است که صداقت ندارد...

پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستان كوتاه خواندني - حتما خدا مي خواهد آنجا باشم

داستان كوتاه خواندني - حتما خدا مي خواهد آنجا باشم

 

داستان فردی را شنیدم که هرگز نمیشناختم و حتما خود خدا میخواست این داستان را بشنوم!

 

او رئیس واحدامنیت شرکتی بود که بعداز حادثه غم انگیز 11سپتامبر از بازماندگان شرکت های دیگر دعوت کرد تا از فضای در دسترس اداره خود انها هم استفاده کنند.

او با صدایی پر از وحشت داستان زنده ماندن این افراد را که جان سالم  به در برده بودند برای بقیه نقل کرد و همه داستان ها در یک چیز مشترک بودند وان"اتفاقات کوچک"بود.

-مدیر شرکت انروز نتوانست سرکار حاضر شود چرا که روز اول کودکستان پسرش بود وباید شخصا انجا حضور می یافت.

-شخص دیگری به خاطر اینکه ان روز نوبتش بود کیک سرکار ببرد به خاطر خریدن کیک دیرتر به سرکار خود رسیده بود وزنده مانده بود.

-یکی از خانوم ها دیرش شده بود چون ساعتش سر وقت زنگ نزده بود.

-یکی دیگر به موقع به اتوبوس نرسیده بود .

-ودیگری غذا روی لباسش ریخته بود و بخاطر عوض کردن ان تاخیر کرده بود.

-اتومبیل یکی هم هر چقدر استارت زده بود روشن نشده بود.

-یکی دیگر درست موقع خروج از منزل بخاطر جواب دادن به زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.

-یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.

و اما یکی که خیلی مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که ان روز یک جفت کفش نو به تازگی خریده بود را می پوشد . او مسافت زیادی را با وسایل مختلف طی میکند تا به موقع سرکار برسد اما قبل از اینکه  به برج ها برسد متوجه می شود که پاهایش بخاطر کفش های نو تاول زده .او کنار یک داروخانه می ایستد تا چسب زخم بخرد و همین امر سبب زنده ماندنش میشود.

به خاطر همین هر وقت در ترافیک گیر می افتم یا اسانسوری را از دست میدهم یا مجبورم تلفنی را جواب دهم و همه چیزهایی که ازارم میدهد با خودم فکر میکنم که "اینجا همان جایی است که "خدا" میخواهد در ان لحظه باشم"

دفعه بعد که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند نمیتوانید کلید ماشینتان را پیدا کنید عصبانی یا افسرده نشوید بدانید که"خدا مشغول مواظبت از شماست"


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستان آموزنده-دزد اسب


پندها

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. 

 
 



 

باد‌يه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید.
او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد...
مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول باديه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.
باديه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.
"برای هیچ‌کس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي..."
باديه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد.
باديه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد...
برگرفته از کتاب بال‌هايي براي پرواز (نوشته: نوربرت لايتنر)

پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستان زيبا - من چقدر ثروتمندم - خدايا شكرت

 داستان زيبا - من چقدر ثروتمندم - خدايا شكرت

 

داستان کوتاه و زیبای زیر برگرفته از کتاب زیبای «مــن و مــــا!» است:

«يادآورى نعمت ها»

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند.

وقتى در خانه را باز كردم، پسرك مؤدبانه سلام كرد و از من پرسيد: «ببخشيد خانم! شما كاغذ باطله داريد؟»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم باز كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد؛ توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان، قرمز شده بود. گفتم «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد، يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زيرچشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد! بعد پرسيد: «ببخشيد خانم! شما آدم ثروتمندى هستيد؟»

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم «من؟ اُه...نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى به هم مى خوره.»

... آنها در حالى كه كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اوّلين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم... يك آن با خودم فكر كردم كه سلامتى، آرامش، شادى، محبت، همسر مهربان، سقفى بالاى سر و يك شغل خوب همه اينها نعمت هاى بزرگى هستند كه آنها را داشتم و به هم مى آمدند.

صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سر جايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك به جا مانده از دمپايى آنها را از كنار بخارى پاك نكردم؛ مى خواهم هميشه آنها را همانجا نگه دارم كه هيچوقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم...

پيش شرط آرامش در زندگى، يادآورى نعمت هايى است كه داريم. /


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستان كوتاه و بسيار زيباي عجايب هفتگانه

داستان كوتاه و بسيار زيباي عجايب هفتگانه

 

معلمی از دانش‌آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست‌وار بنویسند.

 

دانش‌آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته‌های آنها را جمع‌آوری کرد.

 

با اینکه همه جواب‌ها یکی نبودند اما بیشتر دانش‌آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:

 

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و…

 

در میان نوشته‌ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می‌خورد.

 

معلم پرسید:

 

این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش‌آموزان دست خود را بالا برد.

 

معلم پرسید:

 

دخترم چرا چیزی ننوشتی؟

 

دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند

 

و من نمی‌توانم تصمیم بگیرم کدام را بنویسم.

 

معلم گفت:

 

بسیار خب، هرچه در ذهنت است را به من بگو،

 

شاید بتوانم کمکت کنم.

 

در این هنگام دخترک مکثی کرد و گفت:

 

به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از:

 

لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.

 

پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.

 

آری؛ عجایب واقعی همین نعمت‌هایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستان كوتاه

داستان كوتاه

 

ﭘﺪﺭ : ﭘﺴﺮﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﺕ ﺑﺮﻡ

ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ
ﭘﺴﺮ : ﺯﻥ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ
ﭘﺪﺭ: ﺍﮔﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﯿﻞ ﮔﯿﺘﺲ ﺑﺎﺷﻪ ﭼﯽ؟
ﭘﺴﺮ: ﺍﻭﮐﯽ ﺣﻠﻪ
ﭘﺪﺭ ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﺑﯿﻞ ﮔﯿﺘﺲ
ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮﺗﻮ ﻭﺍﺳﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ
ﮐﻨﻢ
ﺑﯿﻞ ﮔﯿﺘﺲ: ﻧﻪ. ﺷﺮﻣﻨﺪﻡ.
ﭘﺪﺭ: ﺍﺧﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﻣﻌﺎﻭﻥ US Bank
ﻫﺴﺘﺶ
ﺑﯿﻞ ﮔﯿﺘﺲ: ﺍﻭﮐﯽ ﺣﻠﻪ
ﭘﺪﺭ ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﺭﯾﯿﺲ US Bank
ﭘﺴﺮﻡ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻣﻌﺎﻭﻥ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ
ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﮐﻨﯿﻦ.
ﺭﯾﯿﺲ : ﻧﻪ. ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ.
ﭘﺪﺭ: ﺍﺧﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﺑﯿﻞ ﮔﯿﺘﺲ
ﻫﺴﺘﺶ.
ﺭﯾﯿﺲ: ﺍﻭﮐﯽ ﺣﻠﻪ
ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﮕﻦ ﺳﯿﺎﺳﺖ...


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستانهاي آموزنده


 
بادکنک من
سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند. سخنران بادکنک‌ها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد. سپس از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند و هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد. همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را بیابند. همه دیوانه‌وار به جستجو پرداختند؛ یکدیگر را هُل می‌دادند؛ به یکدیگر برخورد می‌کردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حد نداشت. مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد. بعد، از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد و آن را به کسی بدهد که نامش روی آن نوشته شده است. در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.
سخنران ادامه داده گفت: «همین اتّفاق در زندگی ما می‌افتد. همه دیوانه‌وار و سراسیمه در جستجوی سعادت خویش به این سوی و آن سوی چنگ می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادت ما در کجا واقع شده است. سعادت ما در سعادت و مسرّت دیگران است. به یک دست سعادت آنها را به آنها بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید.»




پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستانهاي آموزنده و خواندني


 

مقام از خود ممنون:

 

مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود

و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

 

باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم.

" دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:


"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:

"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم."

بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد

و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:


"اینو می بینی؟

این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...


بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"

 

 

دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود

 

کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود

و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود،

دوان دوان فرار می کند.

 

به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد

و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد.

دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند

واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستانهاي تاريخي - دارايي هاي كوروش


 

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت:

 

چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود برنمی داری

 

و همه را به سربازانت می‌بخشی؟

 

کورش گفت:

اگر غنیمت های جنگی رانمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟!

کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.


کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت:

 

برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.

 

سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوش‌شان رسانید.


مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند.

وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.


کورش رو به کزروس کرد و گفت: ثروت من اینجاست.

 

اگر آنهارا پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم.

 

زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره‌اند

 

مثل این می‌ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد!

 

پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستانهاي تاريخي - پادشاهی با یک چشم و یک پا

داستانهاي تاريخي - پادشاهی با یک چشم و یک پا

 
پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت.
 
پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد
 
تا یک تابلو زیبا از او نقاشی کنند.
 
اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند
 
با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟
 
سرانجام یکی از نقاشان گفت :
 
که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد.
 
نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد.
 
او شاه را در حالتی نقاشی کرد كه
 
 یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛
 
نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده.
 
چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؛
 
پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان.

پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستانهاي تاريخي - داستان سليمان نبي (ع) و گنجشك

داستانهاي تاريخي - داستان سليمان نبي (ع) و گنجشك

 

وقتی یک گنجشک حضرت سلیمان را به گریه می‌اندازد...
 
گنجشک نر با ماده ی خود گفت: چرا نمی گذاری با تو جفت شوم؟
 
من اگر بخواهم می توانم قبه ی سلیمان را به منقار بکَنم و به دریا افکنم!
 
سخن گنجشک به گوش سلیمان رسید. نبی خدا تبسم نمود و به گنجشک نر گفت:
 
آیا این ادعایی که کردی را می توانی انجام دهی؟!
 
گفت: نه رسول خدا، اما شخص، خودش را نزد زنش، بزرگ جلوه می دهد
 
و عاشق را بر آنچه می گوید نباید ملامت کرد.
 
سلیمان با ماده سخن گفت:
 
چرا از او رو می گردانی و به او بی اعتنایی می کنی؟
 
در حالیکه او ادعای محبت با تو را میکند! گنجشک ماده گفت:
 
ای رسول خدا! او دروغ می گوید و ادعایش باطل است.
 
چون به جز من، دیگری را هم دوست دارد.
 
سخن گنجشک در دل سلیمان اثر کرد و بسیار گریست
 
و چهل روز از عبادتگاه خود بیرون نشد و دعا می کرد
 
که خداوند دل او را از محبت غیر او پاک گرداند و مخصوص محبت خود گرداند...

پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستان هاي كوتاه و خواندني - داستان عشق واقعي مادر

داستان هاي كوتاه و خواندني - داستان عشق واقعي مادر

 

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا میپخت.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره .خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم .
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره .فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمیمیری ؟ اون هیچ جوابی نداد….
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم . احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم .
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم .اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی… از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو .وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بیخبر؟
سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد: ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم . بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده. ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم. اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن .
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا. ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم .
آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی .به عنوان یک مادر نمیتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو .برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو!!!


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستان هاي كوتاه و خواندني - داستان صعود به قله اورست

داستان هاي كوتاه و خواندني - داستان صعود به قله اورست

آدموند هیلاری اولین انسانی بود که به قله ی اورست، بلندترین کوه دنیا صعود کرد.

یک سال قبل از ان هیلاری اقدام به صعود برای فتح اورست کرد، و کاملا شکست خورده بود؛ اما انگلیسی ها به تصمیم قاطعانه ی او پی بردند و به همین خاطر از او دعوت به عمل آوردند تا در مقابل جمعیتی انبوه به سخنرانی بپردازد.

هیلاری در اینجا بود که به شرح مشکلاتش پرداخت و علی رغم تشویق های ممتد مردم گفت که احساس یاس و ناتوانی می کند...

سپس در یک لحظه ناگهان میکروفن را رها کرد و به ماکت بزرگی که از مسیر صعودش ساخته بود نزدیک شد و فریاد زد:

ای قله ی اورست ، تو این با بر من پیروز شدی، اما سال دیگر من بر تو پیروز خواهم شد و دلیل ان نیز خیلی ساده است . تو به حداکثر رشد و ارتقاع خود رسیده ای ، اما من هنوز در حال رشد هستم.

ادموندهیلاری در سال 1952، ( 29 ماه می ) موفق شد اولین انسانی باشد که قله ی اورست را فتح کن


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

داستانهاي كوتاه و خواندني - داستان به انداه خودت برايت مي كشيم

داستانهاي كوتاه و خواندني - داستان به انداه خودت برايت مي كشيم

 
آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت.
مرد آنرا به یکى ازبقالى های شهرمى فروخت و درمقابل مایحتاج خانه را مى خرید.
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.
هنگامى که آنها را وزن کرد ، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.
او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:
دیگر از تو کره نمى خرم ، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى
که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیرناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:
ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکرازشما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان
وزنه قرار مى دادیم .
یقیـــن داشتـه بـاش کـه:
بـه انـدازه خـودت بـرای تـو انـدازه مى گیریـــم...

پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات
    تعداد مطالب : 5424