اندیشه آنلاین
 

   داستان کوتاه حکیمانه - حلالیت شتر بان


 آورده‌اند که شترباني به هنگامي که آفتاب عمرش بر لب بام رسيده بود که طبيعتاً ياد آخرت و حساب و کتاب جدي‌تر مي شود (به قول نوشته‌هاي پشت وانت بارهاي تهران: پاک بودن در جواني شيوه‌ي پيغمبر است ورنه هر گبري به پيري مي شود پرهيزگار) و نوبت پشيماني از گناهان فرا مي رسد، تصميم گرفت از پيرترين شترش که با بردباري و صداقت ساليان درازي به او خدمت کرده بود حلاليت بطلبد، باشد که از بار گناهان رفته بکاهد آبي بر سوزش عذاب وجدان بزند و از وحشت عاقبت اندکي فرو کاهد.

بدين غرض به نزد شتر رفت و با چشم گريان و سر و روي نادم و پريشان گفت: "دوست گرامي من و تو با هم پير شده‌ايم چه روزگارها با هم گذرانده‌ايم، در سرما و گرما گرسنگي و سيري، دارايي و نداري با هم ساخته و بار را به سر منزل مقصود رسانده‌ايم. من از تو بسيار سپاسگزارم که در تمام اين ساليان پاس مرا داشتي و هرگز تمرّد نکردي و فروگذار ننمودي، من هم البته تو را دوست مي‌داشته‌ام و تو را بر بقيه شترها برتري مي‌داده‌ام و تا جايي هم که ممکن بوده کمابيش تيمار تو را داشته‌ام، خوب البته گاهي دست تنگ بوده‌ام و گاهي فشار کار و زندگي باعث شده سخت‌گيري‌هايي هم نسبت به تو اعمال کرده‌ام، گاهي علوفه‌ات دير شده گاهي خوابت بيگاه شده و گاهي از من درشتي هم ديده يا دشنامي هم شنيده‌اي، من البته از همه اينها پشيمانم و از بابت همه‌ي اينها عذر خواهم و حلاليت مي‌طلبم؛ زيرا واقفم که در درگاه حضرت احديت موجودات همه گرامي‌اند و اي‌بسا که شأن شتري چون تو در آن حضرت، برتر از شأن گنهکار پريشان روزگاري چون من باشد. لذا تا فرصت باقي است از تو حلاليت مي‌خواهم و اميدوارم به حقّ دوستي و معاونت دراز مدت درشتي هاي مرا با دل نرم خودت ببخشايي و پرده‌ي زيباي چشمت را بر گناهان من هم همچون ريگ و رمل بيابان بپوشاني؛ باشد که شرط دوستي به جاي آوري و اين شفقت و گذشت تو موجبات آمرزش اين بنده خاطي را در درگاه باري تعالي فراهم آورد."


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
... ادامه نظرات

   نقاشی زیبا از مرتضی کاتوزیان



پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع :
لینک ثابت نظرات

   عکس جالب



پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : تصاویر
لینک ثابت نظرات

   شعر زیبا


برخاک بخواب نازنین تختی نیست 
              آواره شدن حکایت سختی نیست 
ازپاکی اشکهای خود فهمیدم 
              لبخند همیشه راز خوشبختی نیست...


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : ابيات ناب
لینک ثابت نظرات

   موفقیت


هرگز نمی توانی در حالیکه دستهایتان را در جیب خود فرو برده اید از نردبان موفقیت بالا بروید.


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : رازهای موفقیت
لینک ثابت نظرات

   تصاویر زیبا از پرندگان


http://my.1x.com/media/41659-F.jpg


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع :
لینک ثابت نظرات

   اخبار جالب - آتش زدن دو دختر در مراسمی شیطانی


 

آتش زدن دو دختر در مراسمی شیطانی در آفریقای جنوبی

آتش زدن دو دختر در مراسمی شیطانی در آفریقای جنوبی
حادثه > خارجی  - همشهری آنلاین:
پلیس آفریقای جنوبی روز جمعه از جان باختن دختر جوانی در یک مراسم مشکوک شیطانی در این کشور خبر داد.

به گزارش واحد مرکزی خبر به نقل از خبرگزاری اسوشیتدپرس از ژوهانسبورگ،‌ این دختر 18 ساله که دچار سوختگی شدید درجه سه و چهار شده بود در بیمارستانی در آفریقای جنوبیجان باخت.

در این حادثه ریه‌های این زن جوان به شدت دچار سوختگی شده بود.

چهار جوان به اتهام دست داشتن در این حادثه دستگیر شده‌اند.

بر اساس این گزارش،‌ افرادی این دختر هجده ساله و دختر شانزده ساله دیگری را به هم بستند و پس از آغشته کردن آنها به بنزین، این دو دختر جوان را آتش زدند.

دختر شانزده ساله اگرچه به شدت دچار سوختگی شد ولی از این حادثه جان سالم بدر برده است.

 
در همین زمینه:

پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع :
لینک ثابت نظرات

   جملات زیبا


 

وقتی برگ های پاییز رو زیر پات له می کنی، یادت باشه روزی بهت نفس هدیهمی کردن ...

پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : مطالب زیبا و خواندنی
لینک ثابت نظرات

   مهارتهای زندگی زناشویی


به شخصیت همسرمان احترام بگذاریم و حرمت یکدیگر را نزد خانواده و دوستان و .. حفظ کنیم.


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : مطالب زیبا و خواندنی
لینک ثابت نظرات

   عکسی زیبا از پرنده در حال آواز خوانی



پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع :
لینک ثابت نظرات

   سخنانی زیبا و حکیمانه ملاصدری شیرازی


و بپرهیزید ، از نا جوانمردیها ، ناراستی ها ، نا مردمی ها 

چنین کنید تا ببینید که خداوند چگونه بر سر سفره ی شما با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند 

و بر بند تاب با کودکانتان تاب می خورد 

و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند 

و در کوچه ها ی خلوت شب با شما آواز می خواند 


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : ابيات ناب
... ادامه نظرات

   جملات زیبا و خواندنی


 

 آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند .
   آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند .
      آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند .
 
****
در گفته هایمان دقت کنیم ...
 

پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : مطالب زیبا و خواندنی
لینک ثابت نظرات

   عکس جالب - حس سعادت و خوشبختی کودکی بی بضاعت از داشتن کفشهایی نو


 


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : تصاویر
لینک ثابت نظرات

   سخنان بزرگان - شوپنهاور


ما ندرتا درباره ی آنچه که داریم فکر می کنیم . در حالیکه پیوسته در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم. شوپنهاور


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : سخنان بزرگان
لینک ثابت نظرات

   اخبار جالب - کشف اسکلت عاشق و معشوق


کشف جالب اسکلت عاشق و معشوقی که ۱۵ قرن دست در دست هم داشتند! 

باستان شناسان ایتالیایی موفق به کشف اسکلت زوجی شدند که حدود یک هزار و ۵۰۰ سال پیش دفن شده‌اند اما هنوز هم دست‌های یکدیگر را در دست می‌فشارند. بقایای باقیمانده از اسکلت یک زوج از دوران روم باستان نشان می‌دهد این زن و مرد یک هزار و ۵۰۰ سال دست‌های یکدیگر را گرفته‌اند.
باستان شناسان ایتالیایی معتقدند این زوج به طور همزمان بین قرن ۵ و ۶ پس از میلاد در شمال مرکزی ایتالیا به خاک سپرده شده‌اند. یک حلقه برنزی در انگشتان زن دیده می‌شود و به نظر می‌رسد که این زن در حال نگاه کردن به مرد است.

باستان شناسان معتقدند این دو هنگام دفن شدن به صورت یکدیگر خیره شده بودند . وضعیت ستون مهره مرد نشان می دهد سر وی پس از مرگ به سمت دیگری چرخیده است . این دو اسکلت توسط باستان شناسان دانشگاه بولونیا در ایتالیا مورد بررسی قرار می گیرد تا سن ، نسبت 

و همچنین علت مرگ آن ها مشخص شود.

 

 


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع :
لینک ثابت نظرات

   عکس کودک



پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع :
لینک ثابت نظرات

   جملات زیبا و خواندنی - جمله ای زیبا از آیت الله بهجت


 

موقع خداحافظی که می شد

می گفت:

الهی از عمرت پشیمون نشی...

...........

آیت الله بهجت را می گویم.


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : مطالب زیبا و خواندنی
لینک ثابت نظرات

   نکته های زندگی - نسخه سلامتی


غذا را سبک کن تا از مرض ایمن باشی. جالینوس حکیم


پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : جملات زیبا و خواندنی
لینک ثابت نظرات

   داستان تاریخی و واقعی - لبخند اگزوپری


 

لبخند اگزوپری

بسیاری از مردم کتاب ”شاهزاده کوچولو” اثر اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و در نهایت در یک سانحه هوایی کشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه های حیرت آو خود را در مجموعه ا ی به نام "لبخند" گرد آوری کرده است. در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبان ها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد می نویسد: "مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد. یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نیانداخت. درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم ”هی رفیق! کبریت داری؟” به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد. می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد... ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همان جا ایستاد. مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد. من حالا با علم به این که او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود. 
پرسید: ”بچه داری؟” با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: "آره، ایناهاش” او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم هایم هجوم آورد. گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم... دیگر نبینم که بچه هایم چه طور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آن که حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا به بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند. 
یک لبخند زندگی مرا نجات داد.

پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : داستانهای کوتاه و خواندنی
لینک ثابت نظرات

   آبشاری زیبا



پنجشنبه 11 / 10 / 1348
موضوع : تصاویر
لینک ثابت نظرات
    تعداد مطالب : 5581
asdsd